تبليغاتX
بی خوابی
بی خوابی
حسی به رنگ قهوه ای چشم های تو ...
بی خوابی ( 10 )

کنگره ی مسافر آدینه اقلید فرصت خوبی بود برای آشنایی من با شاعرانی که شاید از مدت ها قبل دوست داشتم با اونها روبرو بشم. این دو روز خیلی خوش گذشت و خاطره های خوبی رو برای من به جا گذاشت.

این غزل رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم  آقای رضا علی اکبری شاعر خوب اقلید.

 

.... بلیط صندلی بیست و ... ، مقصد استانِ ...

برای دیدن یک دوست توی زندانِ ...

تمام خاطره هایش دوباره زنده شدند

نشست روی چمن، ظهر سرد آبانِ ...

کشیده شد به عقب، چند سال پیش، همان ــ

شبی که هر دو نشستند زیر بارانِ ــ

شدید پاییزی، دوستش همان جا گفت

که دل سپرده به ریحانه ـ دختر خانِ ...

 

.... ( مسافر اتوبوس شماره ی ... ، )

 ـ جا خورد ـ

( به جایگاه شمالی، مسافر احسانِ ... )

به راه افتاد و ناگهان به گوشش خورد

صدای رعد که غرید : هست امکانِ ...

 

و بعد یک شب برفی، شبی سیاه و سفید

شنید دختر خان عقد کرده با خانِ ...

صدای تیر، سپس اهل ده که نیمه ی شب

به سمت خانه ی خان می دوند، توفانِ ــ

شدید، ناله و گریه، به راحتی فهمید

که ریخت روی زمین خون چند انسانِ ...

یکی عروس کفن پوش غرق در خونش

و خان و دامادش، ـ یک جوان خندانِ ... ـ

 

.... ( بلیطتان لطفاً، با شما ... ) ، به خود آمد

بلیط را به جوان داد، ماهِ تابانِ ــ

شب چهاردهم داشت سخت می لرزید

درون قهوه ی سردی که توی فنجانِ ...

و دادگاه ، سپس اعتراف دوست او

که: ( هرسه را من کشتم، قسم به قرآنِ ... )

به حبس و مرگ، سپس حکم می کند قاضی

و فکر کرد که این حکم هست تاوانِ ...

 

.... ( رسیده ایم آقا. )، آن جوان به او می گفت.

پیاده شد، : ( در بست، آخر خیابانِ ... )

 

 

گذاشت دسته ی گل را به روی سنگ سفید

مدام توی سرش حرف زد نگهبانِ ...

و گفت : ( ماه گذشته درون سلولش،

بریده بود رگش را ... ).
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط رضا آسیایی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

JavaScript Codes