مدتی رو به تجربه ی کارهایی گذروندم که با فضاهای کارهای قبلی خودم متفاوت باشه. پنج تا از این کارها رو امروز اینجا قرار دادم.
( 1 )
تقدیم به : محمد علی پور شیخ علی
از کوچه هایِ مبهمِ بی انتها گذشت
مبهوت بود ، از همه ی جاده ها گذشت
دیروز کودکی که فقط چند روز داشت
امروز داشت حداقل بیست سا... گذشت
امروز دختری که خدا بود در دلش
با مرد دیگری که شدند آشنا... گذشت
تنها نشست ـ دور و برش هم شلوغ بود ـ ،
بی اعتنا گریست و بی اعتنا گذشت
تصمیم آخرین خودش را گرفت و بعد
برگشت ، آمد از وسط ، از ابتدا گذشت
برگشت ، نطفه شد و به دنیا نیامد ، از
ابلیس ، از ملائکه ، حتی خدا گذشت
26 / 11 / 85
( 2 )
تمام سهم من از عشق، خاطراتِ مجازی
یک عمر پرسه زدن در معاشقاتِ مجازی
تو آمدی و سپس عاشقت شدم و سپردم
تمام زندگیم را به تو ، ثُباتِ مجازی !
شروع می شود از ابتدا ـ همان شب اول ـ ،
مذاکرات کلامی ، مشاجراتِ مجازی :
" نخواه تا بپرستم تو را پرنده ی زیبا
هنوز مانده که بشناسمت رباتِ مجازی
تمام جسم تو از شیشه است ، قلبت سربی
و من نیامده دل داده ام به ذاتِ مجازی ! "
تو خسته می شوی و می روی ، و شاه دلم هم
به روی خاک می افتد و ... کیش و ماتِ مجازی
و دادگاه دلم برگزار شد ، ـ تو نبودی ـ
و رأی داد به نفعت محاکماتِ مجازی
چگونه زنده بمیرم ؟ چگونه مرده بمانم ؟
تمام یخ زده این سوی کائناتِ مجازی
نیامدی که ببینی چگونه شعله کشیدم
و بعد باد مرا برد در جهاتِ مجازی
25 / 11 / 85
( 3 )
در چشم های پر شده از قطره های خون
پیداست اشتهای فراوان برای خون
دلواپس است ـ حس بدی داشت ـ ، مدتی ست
پیچیده در تمام وجودش صدای خون
شب ، صبح ، ابر ، خانه ، پرنده ، ... به رنگ سرخ
روی تمام زندگی اش ردّپای خون
خوابید ، خواب دید به یک مرد سرخ رنگ
تزریق می کنند تنش را به جای خون
بیدار شد ، و دید که رودی از ابر سرخ
جاری ست تا سواحل بی انتهای خون
فریاد زد ، سپس متلاشی شد و زمین
لرزید ، خون چکید از انگشت های خون
خورشید سرخ از دل مغرب طلوع کرد
آن سوی شهر قهقهه می زد خدای خون
26 / 11 / 85
( 4 )
« باران » وزید و « باد » نم نم روی در می زد
دیشب خدا بر این جهان رنگی دگر می زد
آبی ست دیشب آسمان و ماه نارنجی
از ابر های سبز بادی مختصر می زد
گنجشک ها مانند شیشه رنگ بازیدند !
« باران » وزید و « باد » نم نم روی در می زد
خورشید مشکی بود صبح روز بعد ـ امروز ـ
فردای دیروز آسمان « خورشید تر » می زد
در نور مشکی شهر مایل بود به « قِر... ـ ... نَفش »
« قِرمِز ـ بَنَفش » انگار توی شهر پَر می زد
تا ظهر صد خورشید مشکی بر تَنِ سُرخِ
آن آسمان روئید ـ اما بیشتر می زد ! ـ
این جمله ـ :« مردم شهرمان تغییر کَر ... » ـ را من
فریاد ـ مردم چشم کور و گوش کَر ! ـ می زد
گنجشک ها را سنگ کودک ها شکست اما
در شهر صدها جیک جیک زرد پر می زد
عصر آسمان یک کفش دوزک شد و پَر زد ، رفت
« مردم » وزید و « شهر » نم نم روی در می زد !
اسفند ماه 86
( 5 )
خدا علامت پرسش شده ست در ذهنم
کدام فکر کجی برده دست در ذهنم ؟
شبی که رفتی ، هم ماه بود ، هم خورشید
که ذرّه ذرّه دو تایش شکست در ذهنم
ستاره ها کم کم چشم هایشان وا شد
و روی رفتنت افتاده است در ذهنم ـ
هزار سایه ی مبهم ، سکوت و ترس و ... ، سکوت !
سکوت یخزده ای پیله بست در ذهنم
چقدر لب بزنم ؟ پس صدای من کو ؟ پس ـ
کجاست سایه ی من ؟ پس ... ، چه هست در ذهنم ؟
تو نیستی ، فقط از سایه ات کمی مانده
که حرف حرف سرید و نشست در ذهنم :
« خدا نبوده از اوّل ، خدا خودم بودم
خودم ! ، همان که شبی پینه بست در ذهنم ، ... »
و پیش از آن که به پایان رسد حروف سیاه
« خودم » کنار خودم مرده است در ذهنم ...

