سلام
خودم هم نمی دونم این روزها کجا هستم.
نمی دونم دارم چه کار می کنم ...
نمی دونم زنده ام یا ...
بعد از مدت ها امروز تصمیم گرفتم به روز شوم.
اون هم با کار جدیدی که حس و حال متفاوتی داره با حال و هوای خودم.
یه کار مناسبتی که حداقل به خودم چسبید ...
در چشم های آینه می خوانم، تکرار قطره قطره ی باران را
در کوچه های شهر تو گم کردم انگار، رد پای زمستان را
جاری شدم برای رساندن خود، به گوشه گوشه ی حرم سبزت
سیّال « من » به سمت تو جاری شد، می گیرد امتداد خیابان را
پر می کشم، به راه می افتم در روحانی حریم مقدس تو
کز کرده ام درون خودم، قلبم می خواهد آستان غریبان را
از دور زرد گنبد تو پیداست، قلبم تپش تپش هیجان دارد
از دور زرد گنبد تو ... زیباست، می ایستم و می نگرم آن را
روزی کبوتران حرم گفتند: او هشتمین امام غریبان است
گفتند: در پناه خودش دارد آهوی دل شکسته ی مهمان را
آهوی دل شکسته منم ای عشق! در صحن خود وجود مرا بپذیر
از روی شانه های دلم بردار دستان ترسناک گناهان را
من تا ابد کنار تو می مانم...
این شعر هم به آخر خود نرسید!
شاید کسی بیاید و بردارد خودکار و بعد مصرع پایان را ــ

