تبليغاتX
بی خوابی
بی خوابی
حسی به رنگ قهوه ای چشم های تو ...
بی خوابی ( 14 )

 

 

صدای من که به شبها نمیرسد دستش !!!...

 

 

شب از کنار خودم رفت،جاده ها در مه

 

شناورند، صداهای مبهمی در باد ...

 

و من شبیه دو مرد و دو زن که می رفتم

 

به کلبه ای که فقط دیشب اتفاق افتاد

 

 

 

 

و قطره های سفیدی پر از کثافت و چرک

 

لباس باران را خیس خیس می بافند

 

و باز ماه اسیر تو است، برکه ی من!

 

و من که نام تو را / ماه می زند فریاد

 

 

 

 

و باد مثل همیشه کلاه بر سر داشت،

 

نشسته بود کنار درخت با باران

 

به او سلام نکردم، همیشه می فهمید

 

که لحظه ای دیگر می برد مرا از یاد

 

 

 

 

به جاده می رسم و مه / مرا کسی نشناخت،

 

هنوز اسم مرا مادرم نمی داند !

 

چرا پدر که مرا دید بغض کرد و شکست؟

 

چرا برادرم از ترس می زند فریاد؟

 

 

 

 

به جاده می رسم و مه مرا به داخل برد

 

که روی صندلی داغ مرگ بنشینم

 

هزار مرگ به من خیره می شوند سپس،

 

- صدای قهقهه – از جاده می شوم آزاد

 

 

 

 

به راه می افتم تا درخت در من ریخت،

 

و پیله می بافم دور روح مخملی ام

 

که پر بیاورم و روح بالغی بشوم

 

و بعد پر بزنم مثل ابرها با باد

 

 

 

 

 

کنار برکه ی من می نشینم و دارم

 

صدای مبهم مردی که ...، - جاده می خندد -

 

به راه می افتم - جاده در سرم می ریخت- ،

 

و مرگ ها که پر از خون و ناله و فریاد ...

 

 

 

 

کسی شبیه من از روبرویِ می آید،

 

کسی شبیه دو مرد و دو زن، و جانوری

 

که روی صندلیِ سردِ روبرویم بود.

 

 چقدر چهره ی این جانور شبیه ...، زیاد -

 

 

 

 

- به باد خیره شدم، پیله ای که می لرزید

 

شکافت، - روح من از آن به آسمان می رفت -

 

نشستم و به خودم خیره می شوم شاید

 

بیاید و ببرد مادرم مرا از یاد ...

 

 

 

 

و با صدای تو از خواب می پرد روحم !...
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:56 توسط رضا آسیایی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

JavaScript Codes