تبليغاتX
بی خوابی
بی خوابی
حسی به رنگ قهوه ای چشم های تو ...
بی خوابی ( 15 )

نمی دانم سر از کجای دردهایم در بیاورم ...


سر در نمی آورم از زبانی که مرا در خود می پیچد و نمی گذارد بخوابم.


بی خواب تر از همیشه ام و بی خواب تر از  دیروزم می کنند ستاره هایی که آنقدر نور دارند که نمی توانم چشمانم را به رویشان ببندم ...


گاهی وقت ها ندیدن نعمت خوبیست ...


گاهی از خود می پرسم چرا من سنگدل نیستم ...


و به همین راحتی ...
و به همین ...
و به ...
و ...

 

با غزلی از همین دور دست ها آمده ام، شاید با دلی پرتر از اینجا بروم ...

 


شب تلخم پر از صدای تو بود، شاید از دورها شنیده امت
شاید از دورها - که نزدیکند - ، از همان ارتفاع دیده امت

گریه ها تلخ بود و من تیره، غصه ها تیره اند و من تلخم
غصه های تو سرد و شیرین اند، من همین روزها چشیده امت

قطره های وجود سرد تو را، ابرها روی شهر باریدند
این تویی که احاطه ام کردی، دور تا دور خود تنیده امت

این صدای تو نیست در باران، باد با آسمان من قهر است
بارها دور می شدی از من، با همین بادها دویده امت

آخر این کوچه ها، خیابان ها از غمت، از ندیدنت مردند
یادشان رفته بود از غصه، روی دیوارها کشیده امت

 


سرم از  " گیج می رود "  پر بود، دود دور تنم قدم می زد
هیچوقت از خودم نپرسیدم در کجای جهان ندیده امت

جاده پر می شد از سقوط، از تو، و تو که محو می شدی در دود
جاده پایان گرفت، تو رفتی، با همان دودها کشیده امت

باد بالای شهر پر می زد، من پر از باد و بال و پر بودم
قلب سرخی شدم که در خون مرد – پیش از این سال ها تپیده امت - .

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:57 توسط رضا آسیایی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

JavaScript Codes