بی خوابی ( 2 )
اینم یکی از کارهای مناسبتی من:
از زبان همسر شهید :
اینست ماجرای من و قاب عکس تو :
« تنهایی و گریستن و ... ، قاب عکس تو »
کارم شده مرور تمام گذشته ها ،
به چشم هات زل زدن و ... ، قاب عکس تو
هر وقت گریه می کنم ، عکست درون قاب
لبخند می زند به من و قاب عکس تو !
لبخند می زدی ، به من آن روز آخری ـ
که « رفتن و نیامدن و ... ، قاب عکس تو » ـ
افتاد اتفاق ، و از تو به جا گذاشت :
« یک دست از تمام تن و قاب عکس تو »
ماند از تو یادگار برایم ، فقط : « دو تا ـ
چفیه ، پلاک ، پیرهن و قاب عکس تو »
رویای مبهمی شده ، آن سوی ابرها
با تو دوباره پر زدن و ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط رضا آسیایی |

