غروب، شاخه گلی زیر نم نم باران
کنار دفتر خیسم، کنار یک گلدان
حیاط رنگ قشنگی به خود گرفت ولی
تو دیر کردی و رنگش پرید از ایوان!
صدای ثانیه ها از نیامدن می خواند
و دل خوشم به حضور غریب یک چمدان
و ساعتی ، که به دارش زدند انسان ها
برای منتظران شوق دارد و هیجان
قطار می رسد از راه و ریل می لرزد
شروع می شود اکنون نبرد این میدان
نبرد بین قطار و مسافران عجول
و یا کشاکش بین قطار و گله سگان
درون کوپه سرم را به شیشه چسباندم
فضای ابری بیرون سیاه، پر خفقان
ستاره ها همگی پشت ابر خاموشند
بخار بینی من شیشه را گرفته دهان
زمان نمی گذرد یا من از زمان دورم ؟
و یا بروی غیاب تو مکث کرده زمان ؟
زمان نمی گذرد ، " تیک " در خودش مانده
و " تاک " رفته به دنبال چند لقمه ی نان
سکوت پلک مرا گرم می کند با حرف
و خواب ذهن مرا می برد به مقصدمان
کسی صدا زد و بیدار می شوم، صبح است
کنار همسفر روبرو، زنی خندان ــ
ــ تو را به یاد من آورد، جای تو خالیست
پیاده می شوم از این قطار، سرگردان
به سمت جاده ی خاکی به راه می افتم
به سمت جاده که بی عابرست و بی پایان
هنوز منتظرم در اتاقکی چوبی
برای آمدن تو ــ کنار آن چمدان ــ
