امشب هم مثل اکثر شب ها بی خوابی زده به سرم و ... یه کار قدیمی !
وقتی زمان به آخر بن بست شب رسید
فریاد سرد حادثه در کوچه می وزید
یک لحظه برق تیغ، رگ دست، خون و بعد
مردی نفس زنان و سراسیمه می دوید
زنگی به مرکز صد و ده، خودکشی، کمک
باور نمی کند که زنش رفت، پر کشید
جرأت نمی کند به سراغ جسد رود
در زندگی شکسته، از آینده نا امید
آژیر راز حادثه را فاش می کند
زالوی جمعیت بدن کوچه را مکید
...
" یک زن به دست شوهر خود کشته شد،خبر
مردی رگ زنش که فلج بوده را برید "
فریاد روز نامه فروشان بلند شد
هرکس شنید وسوسه شد،نسخه ای خرید
...
" من بی گناه متهمم ، کار من نبود
اصلاً مرا چکار به این نقشه ی پلید
حرف مرا برای چه باور نمی کنید
کو آن عدالتی که از آن حرف می زنید؟ "
حکم قصاص مرد به امضا رسید و بعد
سرمای چندش آور زندان به او رسید
...
فریاد روز نامه فروشان بلند شد:
(( اخبار غیر منتظره ، کشته ای جدید... ))
با اتهام قتل زنش،بی گناه مرد
مردی که طول زندگی اش روز خوش ندید...

